تبليغاتX
گل سنگ
گل سنگ
... دلتنگی ها ...
سال نو بر همه شما عزيزان مبارك باد

باسمه تعالي

 

 

عيد  آمد  و   نو   كرد   زمين   باز   قبا   را                              بر دوش  فكند  از گل  و از لاله  ردا را

گر   نيست    جهان   سيد   و    اولاد      پيمبر                           ازچيست  كه او كرده چنين سبز  عبارا؟

اين فصل ودرآن هرچه عيان است مجازي است                           بگذر  زمجاز  و   بطلب   وصل  خدا  را

 

 

 

             درزماني به پيشباز بهار مي رويم كه فراق بزرگ مرداني از سلاله نور دلهايمان را سياه پوش نموده است . عروج مردي كه خداوند خلقت رابه خاطر او وفرزندانش كه ميراث دار الوهيت وبزرگي عشق به وحدانيت خداوند هستند، رحلت رسولي كه پيام آور صلح ودوستي است، مظلومي كه كريم اهل بيت ومايه فخرتشيع است ما را به غمي بزرگ نشانده ، اربعين سرورومولايمان حضرت سيدالشهدا (ع) و هفتاد ودو شقايق عاشقي كه بزرگ حماسه تاريخ را آفريدند وموجب روسفيدي وسربلندي فرزند آدم وآزادي ابناء بشر درسرزميني بنام كربلا گرديدند ، هشتمين ستاره عشقي كه غريبي غربتش همه عاشقان را قريبانه درجواررحمتش ميهماني نموده است .

مانيز به پاس حرمت اينهمه بزرگي وعشق برسفره غربتمان ، سبزينه هاي بهاري را با لاله هاي عشق ومهرباني مي آرائيم . باشد هرچند كوچك، مانيز جزو مدعيان بي ادعايي باشيم كه مورد لطف وكرم آقا ومولايمان حضرت سيدالشهدا قرارگيريم.

ضمن آرزوي توفيق ، بهروزي وكامراني دراين سال جديد براي شما وخانواده محترمتان اميدواريم كه پنجره هاي رحمت حضرت حق به رويتان گسترده والطاف كريمانه اش هميشه جاري باد.

سبز سبز سبز باشید

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 9:54  توسط آريا   | 

پشت سر خاطره ي موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد.

ريگي از روي زمين برداريم

وزن بودن را احساس كنيم.

امروز حسرت روزهایی را خواهیم خورد که دیگر برایمان قابل تکرار نیست درگذر زمان گاه آنقدر دچاررخوت وسستی می شویم که هیچ چیز جز تنپوشی از جنس دوست ما رانمی تواند برهاند . باور اینکه بخواهیم بدون دوست داشتن زندگی کنیم سخت است دوست حقیقت واقعی عشق است عشق به هرچه که نامش بخاطر حضرت دوست تقدس می یابد . لحظات اضطراب انتظار همیشه خوشایند نیست گاهی انچنان وهم انگیز وجانفرسااست که نبودنش بزرگترین آرزوی ماست. دوستی می گفت : هرگاه می خواستیم باورکنیم که مهربانی ها هزینه جز مهربان بودن ندارد نامهربانی رشته الفت ما رامی گسست . ما عادت کرده ایم همیشه برای نبودنمان هزینه کنیم چرا که بعضا" طاقت انتقاد هایی که خواه درست یانادرست بجا یا نابجا از ما می شودنداریم و این عین نبودن ماست . اگر به این باور برسیم که می توانیم درست باشیم درست زندگی کنیم و درست بخواهیم می توانیم درست دوست داشتن را هم بیاموزیم . عشق آموزهایی است که هرکجاانسان به تنگنا می رسد سریع خرجش می کند یعنی قربانی می شود و بعد هم برای خودمان توجیهی م آوریم تا دوباره بتوانیم جایی دیگر وبرای منظوری دیگر خرجش کنیم . بقول سعدی علیه ورحمه :

روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست         نقد را باش ای پسر کآفت بود تاخیر را

پس ه هرچیزی ارزش خرج کردن ندارد و هرکس ارزش دوست داشتن مگر اینکه باور کنیم که همه خوبیها در همه انسانها وجود دارد فقط باید آنها رایافت و بعد دوست داشت .

بقول سهراب که میگفت :

ديرگاهي است در اين تنها.

بانگي از دور مرا مي خواند،

ليك پاهايم در قير شب است

اي كاش باور اين را داشتيم تا حقيقت مهرورزيدن برايمان آسان مي شد. آنگاه كه دوستان براي بودنمان دعا مي كرد ند

و خدايي كه در اين نزديكي است:

لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.

روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

و امروز بياييم حكايتهاي نگاهمان را براي بهتر بودن تكرار  كنيم چرا كه شايد فردايي نباشدو ما افسوس..... 

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.

من نديدم بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين.

رايگان مي بخشد، نارون شاخه ي خود را به كلاغ.

هر كجا برگي هست، شور من مي شكفد.


و اين منتهاي عشق سهراب است اگر خوب گوش كنيد :

زندگي رسم خوشايندي است.

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،

پرشي دارد اندازه ي عشق.

زندگي چيزي نيست، كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود.

زندگي جذبه ي دستي است كه مي چيند
.

و به اين باور برسيم كه :

هر كجا هستم، باشم،

آسمان مال من است.

پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين مال من است.

يا حق . سبز باشيد وعطرآگين از مهربانيها

در نبنديم به روي سخن زنده ي تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم

ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجه ي‌يك بانك چه در زير درخت.
كار ما نيست شناسايي «راز» گل سرخ،

كار ما شايد اين است

كه ميان گل نيلوفر و قرن

پي آواز حقيقت بدويم.

2 نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 9:58  توسط آريا   | 

هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود ...
بنام آرامش بخش دلها

هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود ...

سلام

سلام به همه دوستيها ، سلام به همه مهربانیها وهمه مهربانان

سلام به همه آرزوها سلام به همه  عزيزاني ذكه ميزبان بزم كوچك مايند

چند گاهي بود كه مي خواستم بلاگي تهيه كنم خيلي فكر مي كنم كه چكار بايد كرد

 (حداقل براي دلتنگي ها ) چيزي بجز اين شعر زيباي فروغ يادم نيامد

 

آه اي زندگي منم كه هنوز

با همه پوچي از تو لبريزم

نه بر آنم كه رشته پاره كنم

نه بر آنم كه از تو بگريزم.....

 

همه تار تار هستي من

از تو اي شعر گرم در سوزند

آسمانهاي صاف را مانند

كه لبالب ز باده روزند.......

 

مي مكم با وجود تشنه خويش

خون غمگين لحظه هاي ترا

آنچنان از تو كام مي گيرم

كه به خشم آورم خداي ترا....

آفتابي لب درگاه شماست

              كه اگر پنجره را بگشاييد

                                                      به رفتار شما مي تابد

خوشحال خواهم شد اگر از دلتنگي هايتان برايم بنويسيد و خوشحال مي شوم اگر بخوانيد كه دلتنگي ها همه مهربانند مادري دارند به نام من وتو كه مي توانند در پشت نگا ههاي غفلت جزئي از زمان به ناكجا آباد ببرند و درميان انبوه افكار رويايي گمشان كنند .

دلتنگي ها بهانه است دلگيري ها سخت است براي دلتنگ شدن هميشه يادگاري خواهد ماند از ديدار دل انگيزترين رنگ نگاه كه مارا تا افق دورترين دوستي خواهد برد ودر پس كوچه اضطراب نگاهي؛ تا ابديت منتظر خواهد گذاشت .

اي كاش يكي بود يكي نبود توي قصه ها نبود                      اوني كه آخر قصه ها مي موند تنها نبود 

من از آنکه گردم به مستی هلاک

به ایین مستان بریدم به خاک

به اب خرابات غسلم دهید

پس انگاه بر دوش مستم نهید

به تابوتی از چوب تاکم کنید

به راه خرابات خاکم کنید

مریزید بر گور من جز شراب

میارید در ماتمم جز رباب

مبادا عزیزان که در مرگ من

بنالد بجز مطرب و چنگ زن

تو خود حافظا سر ز مستی متاب

حق يارتان .

 

وبلاگ من یکساله شد البته یکسال وچندروز بیشتر این متن اولین متنی بود که من بعنوان    مثلا " وبلاگ نویس ارائه دادم .یکسال گذشت باتمام فرازونشیب های آن. چه دوستانی که    در این را ه همیشه با حمایت های فکری ومعنوی خود مشوق مابودند وچه مهربان    دوستانی آمدند ورفتند بهرحال جای تشکر وقدردانی دارد باب آشنایی یا چه دوستان   بزرگواران واندیشمندانی که بروی من باز شد وبنده را به عنوان شاگرد خویش پذیرفتند . دوست دارم از تک تک همه این مهربانان تشکر کنم ولی افسوس که وقت ضیق و قلم شکسته . من همین جا از همه این عزیزان پوزش می طلبم و به خود بابت این دوستان    خوب وبی ادعا که نعمتهای خداوند هستند می بالم . باشد که چراغ راه هم باشیم . چرا      که نص صریح خداوند است که می فرماید : تشکر از مخلوق شکر خالق است پس بیاید        بابت هرآنچه که به ماازانی داده است سپاس گذار باشیم

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست.

از خداوند می خواهم که قدرتی به ما عنایت بفرماید تا هیچگاه چشمهایمان برروی محبت دیگران     بسته نشود حتی برای لحظه ای . باشد که سپاسگذار باشیم .

2 نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 8:41  توسط آريا   | 

و مادر اویی که همه چیز را می دهد وهیچ نمی خواهد مگر اندکی محبت و اما ما همه چیز را می گیریم و دریغ م

مادر

شاهكار: هانس كريستين اندرسن

مادري بر بالين كودك خردسالش نشسته بود ، از اينكه او را در حال احتضار مي ديد
غمگين و گريان بود،رنگ از رخ كودك پريده بود ، چشمانش را بسته ، آهسته نفس
مي كشيد و گاه به گاه با تنفسي عميق كه به آه شبيه بود نفسي ميزد و مادر مغموم
و محزون چشم به او دوخته بود ، در اين هنگام دستي به در خورد و پيرمردي وارد
اتاق شد ، او بالاپوش بزرگي بدور خود پيچيده بود تا گرمش بدارد ،بيرون همه جا را
برف و يخ گرفته بود و بادي سرد چنان مي وزيد كه سوزش آن صورت را مي بريد.
پيرمرد از سرما مي لرزيد ، كودك لحظه اي چشم بر هم گذاشت و خفت ، مادر قوري
كوچك چاي را روي بخاري گذاشت تا با يك فنجان چاي مهمانش را گرمي بخشد.
پيرمرد نشسته بود و گهواره كودك را مي جنباند و مادر، كودك بيمارش را كه بسختي
نفس مي كشيد و دست كوچكش را بلند نگاه داشته بود مي نگريست.
فكر ميكني اين بچه براي من بماند؟ آيا حداي رحيم او را از من خواهد گرفت؟
پير مرد كه همان پيك مرگ بود سرخم نمود وجوابش نه مثبت بود ، نه منفي.
مادر سر به گريبان فرو برد و اشك از گونه هايش روان شد ، سه روز و سه شب دركنار
بستر فرزند چشم بر هم ننهاده بود و سرش درد مي كرد ، خواب لحظه اي در ربودش ،
پس چشم برداشت و از سرما ناليد كه: چه شد؟ و همه جا را نگريست ولي پيرمرد رفته
بود و كودك خردسال را نيز با خود برده بود صداي دنگ دنگ ساعت كهنه گوشه ديوار
برخاست و ناگهان پاندول آن از جا كنده و متوقف ماند.
مادر بيچاره از خانه بيرون دويد و فرياد زنان فرزندش را مي طلبيد .
بيرون در ميان برف پيرزني كه با لباس مشكي بلندي نشسته بود گفت: مرگ دراتاق تو
بود من او را ديدم كه چگونه با كودكت از آنجا گريخت آنچه را كه ربود
ديگر پس نحواهد آورد.
مادر پريشان و متوحش پرسيد : فقط بگو از كدام راه گريخت؟ راه را به من نشان بده
من او را خواهم يافت ، پيرزن گفت من راه را به تو نشان خواهم داد ولي شرطش اين
است كه تو همه آوازهايي را كه شبها بر بالين كودكت برايش مي خواندي برايم بخواني
من اين آوازها را دوست دارم و قبلا شنيده ام ، نام من شب است و تمام اشكهايي را كه
بر بالين او نثار كرده اي ديده ام.
مادر گفت : من همه را برايت خواهم خواند اما مرا سرگردان مكن تا بتوانم كودكم را
بازآرم و بيابم.
ولي شب سنگين و ساكت نشسته بود، مادر دستها را به هم پيوست و خواند و گريست
ترانه ها بسيار بودند ولي اشكهاي او بيشترشب گفت: از سمت راست به جنگل تيره كاج برو ، من مرگ را با كودكت همانجا ديدم كه مي رفتند.
در اعماق جنگل راههاي بسياري يكديگر را مي بريدند و مادر مردد بود كدام را برگزيند ،
ناگهان چشمش به بوته خاري افتاد كه نه برگ داشت و نه گل و يخهااز شاخه هاي بوته آويخته بودند .
مادر پرسيد: تو مرگ را نديدي كه با كودك من از اين راه بروند ؟
بوته گفت چرا ديدم ولي راه را به تو نشان نحواهم داد مگر اينكه مرا از حرارت سينه ات
گرم كني وگرنه من از سرما خواهم مرد.
مادر بر زانوان نشست و بوته خار را به سينه اش فشرد خارهاي بوته به تنش فرو رفتند
و قطرات خون جاري شد و بوته خار از نو جوان گرديد و در آن سرماي زمستان گل داد ،
قلب شكسته و غمزده او چنين گرمايي معجزه آسا داشت. و بوته راهي را كه مي بايست
مي رفت به او نشان داد.
او رفت و رفت تا بدرياچه بزرگي رسيد كه نه كشتي داشت و نه قايق و سطح آن را قشري
نازك از يخ پوشانده بود و گذشتن از آن امكان نداشت ، اما او مي بايستي براي يافتن
كودكش به ساحل روبرو مي رسيد، به ناگهان فرياد كشيد :مرگي كه بچه مرا با خود دارد
كجاست؟ ناگهان درياچه به سخن آمد و گفت : من ميدانم كجاست بگذار ما هردو صميمانه
با هم كنار بياييم ، دلشادي من در اين است كه مرواريدي داشته باشم و چشمان تو روشنترين چشماني هستند كه من تابحال ديده ام اگر تو چشمانت را نثار من كني ، من نيز تو را به گلشن ساحل روبرو خواهم برد آنجا كه مرگ خانه دارد و گلها و درختاني را مي پروراند كه هر يك عمر انساني است .
مادر گفت همه وجودم را نثار مي كنم تا كودكم را باز يابم .
او اين سخن را گفت و گريست و گريست تا اينكه چشمانش را بصورت دو قطره اشك به كف درياچه فرو چكاند و آنها به دو مرواريد گرانبها بدل شدند ، درياچه هم او را گرفت و گويي كه بر تخت رواني نشسته بود به يك لحظه او را به ساحل ديگر رساند آنجا كه خانه اي مجلل
قرار داشت و فرسنگها وسعتش بود ، انسان نمي دانست كه آيا كوهي پوشيده از جنگل و
غار بود ويا اتاقكهاي متعدد اما مادر مسكين قادر به ديدن نبود .
او دوباره فرياد كشيد : مرگي كه بچه مرا با خوددارد كجاست؟
پيرزن گوركن جواب داد: او هنوز باز نگشته است و همچنان كه ميرفت تا گلشن مرگ را
محافظت كند پرسيد: چگونه توانستي اينجا را بيابي و چه كسي تو را ياري داد؟
مادر گفت: خداي رحيم ياري ام داد او با شفقت و مهربان است پس تو هم بر من رحم كن
و بگو فرزندم را كجا خواهم يافت؟ پيرزن گفت: من نمي دانم و توهم بينايي خود را از
دست داده اي ، بسياري از گلها و درختان امشب پژمردند بزودي مرگ خواهد آمد تا آنها
را جابجا كند تو حود مي داني كه هر بشري صاحب گل و يا درخت زندگي است اين گلها و
درختها همانند ديگر گلها و درختها هستند ولي اينها قلبي درون خود دارند كه پيوسته
مي زند ، برو بگرد شايد بتواني ضربان قلب كودكت را بشناسي ولي به من چه خواهي داد
كه بگويم هنوز بايد چه كاري بكني؟ مادر مسكين گفت: من چيزي ندارم ولي بخاطر تو تا
پايان عالم خواهم رفت.
پيرزن گفت: من آنجا كاري ندارم فقط از تو مي خواهم كه گيسوان قشنگ و سياهت را به
من بدهي خودت مي داني كه گيسوانت زيباست و من از آنها خوشم مي آيد در عوض
موهاي سپيد مرا بگير كه بهتر ازهيچ است.مادر گفت اگر گيسوان مرا مي خواهي حاضرم
با كمال ميل آنها را به تو بدهم و دست برگيسوان خود برد و آنها را برداشت و به پيرزن
داد و موهاي سفيد او را گرفت. سپس هردو به گلشن مرگ رفتند آنجا كه گلها و درختان
درهم روييده بودند ، جايي سنبلها زير شقايقها روييده بودند و جايي ديگر بوته هاي گل
بزرگ ودرخت آسا شده بودند ، برخي كاملا تر و تازه و برخي بيمارگونه و زرد هر درخت
و هر گل نام مخصوص خود را داشت جايي درختان بزرگي را در گلدانهاي كوچك نهاده بودند
چنانكه بيم آن ميرفت كه از تنگي جا گلدان بشكند و جايي گلهاي كوچك و ظريفي را بر زمين
خوابانده بودند و يا آنان را به گياهان ديگر آويخته و از آنان بي اندازه مراقبت مي كردند
اما مادر مسكين بر همه گياهان كوچك خم مي شد و به ضربان دلي كه در آنها نهفته بود
گوش مي داد و همچنانكه مي رفت در ميليونها گياه كودكش را بازشناخت.
(يافتمش) مادر فريادي زد و دستش را بسوي گل زعفراني كه بيمار مي نمود دراز كرد پيرزن
گفت: دستت را از گل كوتاه كن و تامل كن تا مرگ بيايدمن هر آن انتظار او را دارم ، از من
نشنيده بگير ولي مگذار كه او اين گل را بچيند او را تهديد كن كه اگر به گل تو دست بزند تو
نيز گلهاي ديگر را ازجاي خواهي كنداو در پيشگاه خداي مهربان مسئول است و كسي را
اجازه آن نيست كه گلي را بچيند تا او نخواهد.
ناگهان نسيم سردي وزيدن گرفت و مادر دريافت كه اين مرگ است كه از راه مي رسد.
مرگ پرسيد؟ راه اينجا را چگونه جستي؟ و چگونه آمدي؟
مادر جواب داد: من مادرم
و مرگ دستش را بطرف گل كوچك دراز كرد تا آن را بچيند اما مادر با دستهايش محكم دست
او را گرفت و از ترس مي لرزيد، مرگ بر دستهاي مادر نفس سرد خود را دميد و او حس
كرد كه اين نفس سردتر از سوز زمستاني است و دستهايش فرو اقتادند.
مرگ بانگ برداشت: تو نمي تواني بر خلاف قدرت من كار كني.
مادر جواب داد: اما خداي رحيم قادر است . مرگ گفت: من مجري مشيت و اراده اويم و فقط
آنچه را كه او خواستار است از من ساخته است من باغبان گلشن اويم ، من همه درختان او
را بر مي كنم و از نو آنها را در گلزار بهشت مي نشانم در سرزمينهاي دور و نامعلوم ، اما
آنجا چگونه است و چگونه اينها از نو خواهند روييد رازش را بتو نخواهم گفت.
مادر گفت: كودكم را به من بازده و شروع به گريستن كرد و با دو دستش ساقه گل زيبايي را
چسبيد و شيون كنان به مرگ گفت: من همه گلهاي تو را خواهم چيد
كاسه صبرم لبريز گشته و نوميد شده ام.
مرگ نگران شد و گفت: دست از آن كوتاه بدار تو خود گفتي كه خوشبختي را از دست
داده اي حال مي خواهي مادراني ديگر را به خاك سياه بنشاني؟
مادر غمگين و متاثر گفت؟ مادراني ديگر را؟ و دستش را از ساقه گل برداشت.
مرگ گفت بيا چشمهايت را بگير من آنها را از درياچه پس گرفتم اكنون اينها روشنتر و بيناتر
از سابقند و در كنار خودت به اين چاه عميق نگاه كن و من به تو
نام اين دو گل را كه قصد چيدنش را داشتي به تو خواهم گفت و تو تمامي آينده آنان را خواهي
ديد، تمامي عمر سرگذشت آدمي را بنگر و آنچه را كه مي خواستي
نظمش را برهم زني چه بود.
مادر به عمق چاه نظر انداخت چنين ديد كه يكي از آن دو اسباب خير و سعادت را بتمامي فراهم
داشت و خوشبختي گردش را فرا گرفته بود و ديگري بعكس در منتهاي ذلت و بدبختي
غوطه ور بود
مرگ گفت: اين هر دو خواست خداوند است.و آنجه كه بايد بداني اين است كه يكي از اين گلها
فرزند دلبند توست و آنچه را كه ديدي سرنوشت آينده اوست.
مادر متاثر گفت پس همان به كه از رنجها و مصائب آسوده اش كني ، و او را ببري به سراي
جاودان خداوند ، بر خواهشها و زاريهاي من وقعي مگذار و همه را نشنيده
بگير.مرگ گفت: نمي دانم چه مي خواهي ، آيا دوست داري او را باز يابي يا آنكه با خود ببرم
به جايي كه از آن چيزي نمي داني و نحواهي دانست؟
مادر دو دستش را به هم پيوست و خداي رحيم را درود فرستاد:
اي خداي مهربان نشنيده بگير آنچه من خلاف ميل تو خواستم و آن را خير پنداشتم
از من مشنو و مرا ببخش. مادر سر به گريبان فرو برد و مرگ همراه كودك بعالم نامرئي شتافت.

2 نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 9:16  توسط آريا   | 

و چشمانم دوباره گواهی آمدنت را می دهند تا سوگند نگاهمان عشق را به ارمغان آورد

سلام . می دونم خیلی دیره ولی رسما" از همه دوستانی که به آریا کوچولو لطف داشتند سپاسگزارم متن زیرا آبجی خوبم زهره خانم برام گذاشته بپاس همه الطاف بیکرانش منم از ایشان اجازه می خواهم اینبار به افتخار ایشان آپ یابخواهیم درست بگیم طبق تذکرشون بروز کنم که البته این درست تره . امیدوارم این هدیه را ازما پذیرا باشند .

از پرده برون آمد ساقی قدهی در دست
هم توبه ما بشکست هم پرده ما بدرید
بنمود رخ زیبا گشتیم همه شیدا
چون هیچ نماند از ما امد وره ما بنشست



پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .
نتيجه اخلاقي :
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد

2 نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 14:2  توسط آريا   | 

 

Free Web Site Counter

:آدرس سایت فیلتر شده
:نوع فیلتر