|
|
نگاهم كرد.. نگاهش كردم..در نگاهش هزاران اميد و آرزو خواندم..ولي افسوس كه بعد ها فهميدم كه فقط نگاهم |
|
|
! Hey
? See That Big Star Up There تقدیم به همه عزیزان با عرض تبریک واحترام به مناسبت ولادت گل سرخ باغ عشق حضرت مهدی (عج) و پوزش فراوان بخاطر دیر کرد . خلیج فارس الا ای سرزمین خرم و مینو نشان من بلند آوازه ی دوران ، بهار بی خزان من، تو ایرانی، توملکٍ پهلوانانی ، تو مهد سخت جانانی دلت دریا ، ستبر سینه ات آماج توفان ها تو در گسترده ی تاریخ - یکتا گردِ میدانی... تو را از سِند تا پامیر ، از قفقاز تا جیحون ، تو را تا پهنه ی رود فرات و دجله من گسترده می بینم... چو شهباز خیالم در هوایت بال می گیرد، به دشت و قله و دریا و رود و جنگل و هامون به هر سو من کنم مآوا، از آن اوج خیال انگیز جان افزا ، خلیج فارس را می بینم که چون فیروزه ای رخشان، به امواج بلند و نقره گون با من سخن می گوید: منم اینک خلیج فارس، «آن دریای گوهر زای ایرانی »هزاران ساله ی مانای تاریخم «منم نستوه و بشکوه و بلند آوا «خروشان و ستبر آغوش و پر غوغا کهنسالم، «کهن چون خطه ی جاوید ایرانم «که غیر پارس نامی را سزای خود نمی بینم...
همیشه پارسی بمانید جاودانه وپرغرور . یا حق. |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 10:40 توسط آريا
|
|
||
|
|
در تندیس های تخت جمشید هیچ کس در حال تعظیم نیست ، هیچ کس عصبانی نیست ، هیچ کس سرافکنده و شکست خورده |
|
|
! Ok You I Have Something To Say & !You Are Going To Listen سلام دوستان عزیز خواهش می کنم مطلب زیر را اگر وقت هم ندارید ولی بخوانید البته ممکن است برای بعضی دوستان تکراری باشد ولی باور کنید ارزش دارد . ببینید وافتخار کنید به ایرانی بودن خود ولی............ وصيت نامه ي داريوش بزرگ اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران است. و در تمام این کشور ها پول ایران رواج دارد وایرانیان درآن کشور ها دارای احترام هستند . و مردم کشور ها در ایران نیزدارای احترام هستند.
جانشین من خشایار شا باید مثل من در حفظ این کشور هابکوشد . وراه نگهداری این کشور ها آن است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد. اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر درخزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو میباشد . زیرا قدرات پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیزهست . البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان . مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن . ده سال است که من مشغول ساختن انبار های غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبار ها را که از سنگ ساخته می شود وبه شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبار ها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آیند و غله در این انبار ها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبار های غله ادامه بدهی تا اینکه همواره آذوقه دو و یا سه سال کشور در آن انبار ها موجود باشد . و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبار ها برای تامین کسری خواروبار از آن استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود . هرگز دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است . چون اگر دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوستی بنمایی . کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند . اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند ، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی . با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند . توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن ، و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت .
افسران وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری نکن . اگر با آنها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند . اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینطور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند . امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینکه فهم وعقل آنها بیشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود ، تو با اطمینان بیشتری میتوانی سلطنت کنی . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش . اماهیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته وهمیشه به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر كیش که میل دارد پیروی نماید . بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم . بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کرده ام بر من به پیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هرزمانی که میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، که من پدر تو پادشاهی مقتدربودم و بر بیست وپنج کشور سلطنت میکردم ،مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد . زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد ، خواه پادشاه بیست وپنج کشور باشد خواه یک خارکن و هیچ کس در ان جهان باقی نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی ، غروروخود خواهی برتو غلبه خواهد کرد ، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی ، بگو قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند . زنهار زنهار ، هرگز هم مدعی وهم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد . و رای صادر نماید . زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد . هرگز از آباد کردن دست برندار . زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا این قاعده است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود . در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده وشهر سازی را در درجه اول قرار بده . عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولی عفو باید فقط موقعی بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای . بیش از این چیزی نمیگویم این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در اینجا حاضر هستند ، کردم . تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است . __________________
دوباره میسازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو میزنم
اگرچه با استخوان خویش
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 11:6 توسط آريا
|
|
||
|
|
قاصدک ابرهای همه عالم شب وروز دردلم می گریند |
|
|
سلام بازم معذرت بخاطر دیرکرد . ( چکار کنیم گرفتار دنیا شدیم دیگه .... تشکر از همه خوبان . که من بدو فراموش نکردن وبا پی ام های قشنگشون به من یک روح تازه دادن . منم اینو تقدیم می کنم به شمامهربانان. این گوشه ای از درد دل اجتماع .خانواده ها و شاید تک تک ما باشد . نمی دانم فقط امیدوارم حداقل تلنگری باشد برای ذهن خسته ما .
متن زیر گوشه ای از نامه چارلی چاپلین هنرمند و نابغه سینما به دخترش است:
دخترم! اینجا شب است، یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما تصویر تو آنجا روی میز هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمایی می کنی؟ شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ایرانی” است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هشیاری داد نامه پدرت را بخوان. صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو.
اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن: زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛ من نیز یکی از اینان بودم، من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد.
دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار! گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو:”من هم یکی از آنان هستم” آری تو هم یک از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان، من آنجا را خوب می شناسم. از قرنها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، اما زیباتر از تو! مغرورتر از تو! اعتراف کن دخترم، همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران، یک گدای کنار رود سن ناسزا بگوید. همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم.
من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که بر ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد اما روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، کار تو بس دشوار است این را می دانم. به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند، به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت، اما هیچ چیز هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد. برهنگی بیماری عصر ماست. من پیرمردم و شاید حرف خنده آور می زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری.
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی. می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم. من از کودکان مطیع خوشم نمی آید با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه است و امیدوارم معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی. دخترم چارلی را، پدرت را فراموش نکن، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم تو نیز تلاش کن که حقیقتاً آدم باشی.
سوئیس 1963 حال شما برایم بگویید.................
دعا کنیم برای هم شایدخدا کمک کند آدم بشویم .
همین .
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 10:46 توسط آريا
|
|
||
|
|
کمتر از آنچه مي پنداشتم دارم؛ شايد بيش از آنچه بايد پنداشتم |
|
|
جایی مطالعه می کردم متن زیر را دیدم گفتم برای دوستان بیاورم تا ببینیم هزینه عشق واقعی ما نسبت به پدر ومادرمان چقدر است ویا به تعبیر درست تر هزینه عشق واقعی آنان چقدر است که ما همیشه از آنان متوقعیم در حالی که آنان عاشقانه ما را دوست دارند وما ......... .
هزينه عشق واقعي
شبي پسر كوچكمان يك برگ كاغذ به مادرش داد . همسرم كه در حال آشپزي بود دستهايش را با حولهاي تميز كرد و نوشتهها را صداي بلند خواند . او با خط بچگانه نوشته بود: صورتحساب: كوتاه كردن چمن باغچه 5 دلار مرتب كردن اتاق خوابم 1 دلار مراقبت از برادر كوچكم 3 دلار بيرون بردن سطل زباله 2 دلار نمره رياضي خوبي كه امروز گرفتم 6 دلار جمع بدهي شما به من : 17 دلار همسرم را ديدم كه به چشمان منتظر پسرمان نگاهي كرد ، چند لحظه خاطراتش را مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب او اين عباران را نوشت : بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ بابت تمام شبهايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ، هيچ بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي ، هيچ بابت غذا ، نظافت ، تو و اسباب بازيهايت ، هيچ و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است وقتي پسرمان آنچه را كه مادرش نوشته بود خواند، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد ، گفت : مامان … دوستت دارم .آنگاه قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت : قبلاٌ به طور كامل پرداخت شده.
ای کاش قدر محبت های هم را بدانیم آنوقت می توانستیم زندگی کنیم نه فقط زنده بمانیم . |
||
|
2
نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 8:26 توسط آريا
|
|
||
|
|
شیشه پنجره را باران شست...از دل من اما... چه کسی نقش تو را خواهد شست؟.... |
|
|
"My Wish For You"
سلام خسته نباشید . اجازه بدهید اول پوزش بخواهم از همه دو ستان و عزیزانی که صادقانه وجودشان مملو از حقیقت مهر است بخاطر عدم ویا بتعبیری عدم جواب به کامنت های زیبایشان . و تشکر کنم از این همه ابراز نیکی وبزرگی سعی می کنم امروز به همه شما سر بزنم . امیدوارم این کوتاهی ناخواسته مرا دلیل بی ادبی من ندانید . مرا به بزرگی نگاهتان ببخشید چند گاهی بود بدلیل جابجایی وهمین طور قطع بودن سرویس نمی توانستم با شما ارتباط برقرا کنم ولی باور کنید دلم برای تک تک شما تنگ شده بود وبرای البته کامنت های پر از شعورتان . امروز نمی خواهم چیزی بنویسم بخاطر احترام به تک تک شما بزرگواران . سبزترین خاطرات را برای دل بهاریتان آرزومندم شعورسبزتان پر ازطراوت باد . یا حق
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 10:31 توسط آريا
|
|
||