تبليغاتX
گل سنگ
گل سنگ
... دلتنگی ها ...
اعتراف به ناداني از چيزي كه نميدانم، مرا شرمگين نمي سازد. (سيسرون)
موضوع: دو روز مانده به پايان جهان

عجيب است ولي حقيقت دارد، حقيقت هميشه عجيب تر از تخيل است. (لرد بايرون)

 دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...
او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.


او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!

زیستنتان همیشه پر از شادی هزار ساله باد .باغرور وپر افتخار.

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 10:25  توسط آريا   | 

و من مسافرم، ای بادهای همواره! مرا به وسعت تشكیل برگ‌ها ببرید

 

 

****

سلام دوستان

از ابراز لطف ومحبت همگی شما سپاسگزارم .

عزیزانی گلایه کردندکه چرا قصه ها و داستانها ادامه پیدا نکرد . من پوزش می خواهم. چشم . احساس کردم شاید بعضی از دوستان ازیکنواختی خدایی نکرده خسته شده اند کمی تغییر سوژه باعث شاید تنوع شود .حقیقت امر این است که این داستانها و یا قصه ها وپندها برداشت از کتابها .بلاگها . سایتها و مجلات مختلفی است که من راوی آن هستم . این نکته را گفتم بخاطر حفظ امانت .

یکبار دیگر حضور سبز و ارزشمند همه شما خوبان را در این دلتنگی ها غنیمت شمرده وبرایتان آرزوی موفقیت وسلامتی روز افزون را می نمایم

 این حکایت تقدیم به همه واقع بینان وواقع نگران دریچه تنگ زندگی
 
واعظي بر منبر سخن مي گفت . شخصي از مجلسيان سخت گريه مي كرد .
 واعظ گفت : اي مجلسيان ! از اين مرد بياموزيد كه اين همه گريه به سوز مي كند .
 مرد بر خاست . گفت : مولانا ، من نمي دانم كه چه مي گويي ، اما من بُزكي سرخ داشتم . ريشش به ريش تو ماند . در اين دو روز سقط شد .
 هر گاه كه تو ريش مي جنباني ، مرا از آن بزك ياد مي آيد . گريه بر من غالب مي شود !
عبيد زاكاني(رساله دلگشا)

شعور سبز نگاهتان را چشم در راهم .

2 نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 13:31  توسط آريا   | 

.بدترين شكل دلتنگي براي كسي آنست كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد
 

--------------------

user posted image

 

2 نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1384ساعت 10:28  توسط آريا   | 

 

Free Web Site Counter

:آدرس سایت فیلتر شده
:نوع فیلتر