|
|
ماشب عید پلو می خوریم .....آن ماهی شور با چلو می خوریم |
|
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1383ساعت 8:55 توسط آريا
|
|
||
|
|
دلتو به باور ابربده بباره كه خسته سفر نكنم با چشمان خيس |
|
||||||
|
||||||||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1383ساعت 10:36 توسط آريا
|
|
||||||||
|
|
|
|
|
به آفتاب سلامي دوباره خواهم كرد :
كه سيرت زيباي روز را نمودار كرده است. روزگار ي است كه انسان مانده خسته در نشيب افكار متلاطم خود دست در چنبره بي نهايت فرو مي كرد ورموز مهماني دل را مي آموخت شايد رد بي انتهاي افق راز هستي را بيابد ؟
چگونه خواهد شد اگر باور كنم رنگ طلايي عاقبت من به مهتاب شب سياه خواهد شد ونقره هاي نيلوفران آبي ماه در تمامي روياهايم زمهرير گشته اند آيا ناباورانه است ؟
غبطه خوردن به اينكه روزي شايد آبنماي همسايه بلندتر از اين شود اصلا مجازات يك عشق نيست .
دردي خوش است كه با آن دل بسوزد و آتشش هميشه ماندگار باشد .
دوست خوبم : باور كن ديوانگي انسان از عقلانيت او زيباتر است
شايد ابرهاي باراني دوباره روياهاي نابارور مرا خيس كرده اند كه اينگونه مغرور از وجود سرمستانه دوستان مي سرايم
شايد درميان ساحلي غرق شده ام كه پر از آب معرفت است وشايد وشايد و...
دوستان فصلی دوباره در راه است و عشقی تازه و میراثی کهن بیایید پاس داریم آنچه که ما پاسبان آن هستیم میراثی که قرنها گذشتگان ما به امانت به ماداده اند .
باور کنید تاریخ را نمی توان از ملتی گرفت .تاریخ هویت یک ملت است .اگر آن را از جامعه ای جدا کنید . جامعه بی هویت خواهد شد
تاریخ ما پر از ارزشهاست از مهربانیها خوبیها شادیها و دوستی ها و بیشتر دوست داشتن ها.
بیایید باور کنیم که فرهنگی ما فرهنگ پر باری است چه دینی چه ملی پس افتخار کنیم به آنچه که داریم وباور داشته باشیم که عشق ابدی است
و بیاموزیم که دوستیها را بخاطر دوستداشتنها باید زنده نگه داریم
پاینده باشید
یاحق
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1383ساعت 9:31 توسط آريا
|
|
||
|
|
بيا تا قدر يكديگر بدانيم ........... |
|
||||
|
|
||||||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1383ساعت 11:24 توسط آريا
|
|
||||||
|
|
راستگو باشيم |
|
|
مهربانان سلام راستیهایتان استوار باد برايتان خواهم نوشت كه زندگي زيباست و خواهم گفت كه پرستوها دوباره برمي گردند برايت مي گويم كه عشق آسماني است و گلها زيبايند برايت مي نويسم كه قوهاي مهاجر در نزديكترين ساحل آرزوها خواهند نشست واسبهاي سركش مست در بركه نقره اي دشت آب خواهند خورند برايت مي گويم كه شبها ماه در ميان ماهيان درياچه عروس مي شود و خورشيد هرروز صبح درآينه قشنگ عاشقي حوض خانه ما گيسوانش را شانه مي كند برايت خواهم گفت كه افسانه كهنه ديو زندگي ديگر حقيقت رويايي هم نخواهد داشت وقندان بلورين مادربزگ پر از نقل هاي بادامي خواهد بود كه مادزدانه خواهيم خورد راستي حقيقت افسانه دلها چيست وروياي دوستي تا ناپايداري شب پيش خواهد ؟ برايت خواهم گفت كه انسان چه موجودي است وخداوند چگونه خواهد خوابيد؟ به تو خواهم گفت كه رنگ آبي هميشه دريايي است وساحل قشنگ زندگي بايد هميشه روياي ديدار دريا راداشته باشد . برايت خواهم گفت كه موجها همه قشنگ و صدفها زيباترين هديه دريا براي مهرباني ساحل است تا خود را باآن بيارايد. برايت خواهم نوشت از زيبايي جنگلها از مهرباني دريا از گرماي خورشيد و ازوسعت ساحل . برايت خواهم گفت كه همه ساحلها دريا دارند موج دارند وصدف ولي افسانه ساحلها همه يكي نيست . ساحلي زيباست كه درميان امواج متلاطم دريايي صبور باشد ودلي داشته باشد به اندازه همه درياها كه هيچ موجي را ياراي ماندن نباشد وهيچ افقي را بي نگاه . زندگي كردن يك هنر است دوست خوبم .نااميدي آخرين تجربه انسانها است كه معمولا در اولين لحظات بسراغ ما مي آيد وبا شناختي كه در اين مدت كوتاه من از شمت پيدا كرداه ام مي دانم آرام نخواهي نشست و تا بي نهايت هاي پيروزي پيش خواهي رفت . |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1383ساعت 14:21 توسط آريا
|
|
||
|
|
|
|||
|
||||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1383ساعت 10:31 توسط آريا
|
|
||||
|
|
و من مسافرم، ای بادهای همواره! مرا به وسعت تشكیل برگها ببرید |
|
|
فقط می خواهد یک گوشه دنجی پیدا کند ودر لاک تنهایی خود فرو برود آنقدر که هیچ شود وچقدر قشنگ شاعررویای من سهراب سروده است خدایش رحمت کند : چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهایی. كجاست سمت حیات؟ زماني نياز داريم كه محبت كنيم وزماني محتاج محبت ديگران زماني بايد رفت وزماني بايد ماند زماني بايد سوخت وزماني بايد سوزاند هيچ گاه انسان نمي تواند دچا غرقه افكار باشد و بگويد كه ديگران بايد كاري بكند پس خود چه مي شود و چكار بايد بكند من از مجاورت یك درخت میآیم بهر حال انسان نمي تواندخاطرات زندگي را فراموش نمايد ولي غرق شدن در آنها هم خود نوعي فراموشي است سفر مرا به در باغ چند سالگیام برد. اميدوارم در تمامي خاطرات هجوم سبزي باشد كه بتو بياموزد زندگي كردن را سفر مرا به زمینهای استوایی برد. خوب آيا تابحال فكر كردي اگر اين وضعيت به گونه اي ديگر خداوند مي خواست براي شما قرار دهد شما چه مي كرديد ؟ كجاست سایه؟
خوب خيلي پر حرفي كردم منو ببخشید ولي چه كنيم كه بضاعت ما همين بيش نيست مارا ببخش ولی مكالمه، یك روز، محوخواهد شد برای این غم موزون چه شعرها كه سرودند! خوب اين هم همه آنچيزي است كه مي توانم بگويم صدای باد میآید، عبور باید كرد پايدار باشيد آريا .
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1383ساعت 14:44 توسط آريا
|
|
||
|
|
نيك زيستن امروز، ديروز را به خوابى شيرين و فردا را به رؤياى اميد بدل مى سازد |
|
|
سلام مهربانان بازهم سبزترین رویاهایتان با طراوت باد خوبان می باید بدانیم که باید انسان بیاموزد بياموز افسوس
أموختيم انچه نمي بايست چندان که روح نيز همرنگ جسم شد ان سان که روزگار و اين را نخوانده بوديم دانايي زشت است ازمودن مصيبتي است ![]() دوست مهربانم :
مي دانم كه بايد بياموزيم همه انساها با انصاف و درستكار نيستند اما اين را هم به او بياموزيم به ازاي هر انسان رذلي قهرماني هم هست و در مقابل هر سياستمدار خودخواهي رهبري از خود گذشته و فداكار و به ازاي هرخصمي دوستي هم هست .
جسارت منو ببخشید: بايد بياموزيم كه مردود شدن بسيار شرافتمندانه تر از تقلب كردن است بياموزيم كه به نظرات خود ايمان داشته باشيم حتي اگر همه بگويند اشتباه است .
بياموزيم كه با مردم مهربان ومتواضع ؛ به مهرباني و تواضع رفتار كرد و با مردم متكبر و خشن ؛ به تكبر و خشونت .
بياموزيم كه با آدمهاي عيب جو ومنفي باف اعتنا نكنيم.
بياموزيم كه قدرت بازو و مغزمان را به بالاترين مزايدهها بفروشيم ؛ اما هرگز اجازه ندهيم بر جسب قيمتي بر قلب وروح مان آويخته نشود .
بياموزيم كه گوشهايمان را بر عربده اراذل و زورگوران ببنديم ؛ بايستيم ومبارزه كنيم .
حق یارتان
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383ساعت 18:55 توسط آريا
|
|
||
|
|
هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود ... |
|
|
بنام آرامش بخش دلها هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود ... سلام سلام به همه دوستيها ، سلام به همه مهربانیها وهمه مهربانان سلام به همه آرزوها سلام به همه عزيزاني ذكه ميزبان بزم كوچك مايند چند گاهي بود كه مي خواستم بلاگي تهيه كنم خيلي فكر مي كنم كه چكار بايد كرد (حداقل براي دلتنگي ها ) چيزي بجز اين شعر زيباي فروغ يادم نيامد
آه اي زندگي منم كه هنوز با همه پوچي از تو لبريزم نه بر آنم كه رشته پاره كنم نه بر آنم كه از تو بگريزم..... همه تار تار هستي من از تو اي شعر گرم در سوزند آسمانهاي صاف را مانند كه لبالب ز باده روزند....... مي مكم با وجود تشنه خويش خون غمگين لحظه هاي ترا آنچنان از تو كام مي گيرم كه به خشم آورم خداي ترا.... آفتابي لب درگاه شماست كه اگر پنجره را بگشاييد به رفتار شما مي تابد خوشحال خواهم شد اگر از دلتنگي هايتان برايم بنويسيد و خوشحال مي شوم اگر بخوانيد كه دلتنگي ها همه مهربانند مادري دارند به نام من وتو كه مي توانند در پشت نگا ههاي غفلت جزئي از زمان به ناكجا آباد ببرند و درميان انبوه افكار رويايي گمشان كنند . دلتنگي ها بهانه است دلگيري ها سخت است براي دلتنگ شدن هميشه يادگاري خواهد ماند از ديدار دل انگيزترين رنگ نگاه كه مارا تا افق دورترين دوستي خواهد برد ودر پس كوچه اضطراب نگاهي؛ تا ابديت منتظر خواهد گذاشت . اي كاش يكي بود يكي نبود توي قصه ها نبود اوني كه آخر قصه ها مي موند تنها نبود
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند 1383ساعت 14:49 توسط آريا
|
|
||